مادرم می گفت دنیا که آمدی دست و پا می زدی میان زمین و هوا، آرام نداشتی.
.
.
.
بچه که بودم همیشه از بازی گرگم به هوا ترس شیرینی داشتم، ترس شیرینی که نمی گذاشت گریه کنم که ، فریاد های هیجانی ام را بیشتر می کرد و خنده های نگرا نی ام را.
حس متناقضی بود اما هرچه بود آنقدر شیرین بود که باعث می شد دوباره و چند باره بازی کنم و هر بار که دست گرگ را بر شانه ام حس می کردم برای لحظه ای قلبم از تپش بیافتد و گمان کنم که دیگر تمام شد. آزاد که می شدم دوباره همان آش و همان کاسه.
.
.
بچه که بودم همیشه از بازی گرگم به هوا ترس شیرینی داشتم، ترس شیرینی که نمی گذاشت گریه کنم که ، فریاد های هیجانی ام را بیشتر می کرد و خنده های نگرا نی ام را.
حس متناقضی بود اما هرچه بود آنقدر شیرین بود که باعث می شد دوباره و چند باره بازی کنم و هر بار که دست گرگ را بر شانه ام حس می کردم برای لحظه ای قلبم از تپش بیافتد و گمان کنم که دیگر تمام شد. آزاد که می شدم دوباره همان آش و همان کاسه.
.
.
.
لحظه لحظه ی روز دستگیری ام را به خاطر دارم؛ یادم هست چه شوری داشتم،چه شوری داشتیم، با هم می رفتیم، من و تو ترس را در وجودمان کشته بودیم، اما نگرانی مادر را با خود داشتیم "نرو نرو" هایش را،چشم دلواپسش را و اینکه در نهایت از زیر قرآن رد شدم و آبی پشت سرم ریخته شد... هوم! گویی به نبردی سنگین می روم
.
.
لحظه لحظه ی روز دستگیری ام را به خاطر دارم؛ یادم هست چه شوری داشتم،چه شوری داشتیم، با هم می رفتیم، من و تو ترس را در وجودمان کشته بودیم، اما نگرانی مادر را با خود داشتیم "نرو نرو" هایش را،چشم دلواپسش را و اینکه در نهایت از زیر قرآن رد شدم و آبی پشت سرم ریخته شد... هوم! گویی به نبردی سنگین می روم
.
.
.
آن روز که دستگیر شدم، با تو راه می آمدم، با تو راه می آمدم، با تو راه می آمدم و چه شیرین بود این همدلی، این همصدایی، و چه شیرین بود آن دلواپسی تو برای من، من برای تو، آن دویدن ها، آن سنگر گرفتن ها !
شیرینی اش مثل همان بازی بود که نا خواسته دوباره برمی گشتم و تلخی اش درست ـ شاید کمی بیشترـ مثل دست گرگ بر شانه ام
آن روز که دستگیر شدم، با تو راه می آمدم، با تو راه می آمدم، با تو راه می آمدم و چه شیرین بود این همدلی، این همصدایی، و چه شیرین بود آن دلواپسی تو برای من، من برای تو، آن دویدن ها، آن سنگر گرفتن ها !
شیرینی اش مثل همان بازی بود که نا خواسته دوباره برمی گشتم و تلخی اش درست ـ شاید کمی بیشترـ مثل دست گرگ بر شانه ام
.
.
.
آن لحظه که می دویدم، می دویدم، می دویدم تا به تو برسم ناگهان دستی که مهربان نبود بر شانه ام ننشست، موهایم را کشید و هلم داد...
.
.
.
.
آن لحظه که می دویدم، می دویدم، می دویدم تا به تو برسم ناگهان دستی که مهربان نبود بر شانه ام ننشست، موهایم را کشید و هلم داد...
.
.
.
در دل گفتم وای و به یاد آب پشت سرم افتادم
گفتم وای و به یاد سهراب افتادم
گفتم وای و به یاد آن گورهای بی نشان افتادم و پیرهنم چشمهام را پوشاند و باتوم تا مقصد کمرم را نوازش کرد
.
.
در دل گفتم وای و به یاد آب پشت سرم افتادم
گفتم وای و به یاد سهراب افتادم
گفتم وای و به یاد آن گورهای بی نشان افتادم و پیرهنم چشمهام را پوشاند و باتوم تا مقصد کمرم را نوازش کرد
.
.
.
به زندان که رسیدیم من فقط نبودم، تو بودی، تو بودی، تو بودی
بند وحشتناک جای دلپذیری نبود و باجوهم آدم دلجویی، تا بود تمسخر بود و شکنجه، تا بود تهدید بود و ارعاب، تا بود کابل بود و چوب تماشایی دار...
.
.
به زندان که رسیدیم من فقط نبودم، تو بودی، تو بودی، تو بودی
بند وحشتناک جای دلپذیری نبود و باجوهم آدم دلجویی، تا بود تمسخر بود و شکنجه، تا بود تهدید بود و ارعاب، تا بود کابل بود و چوب تماشایی دار...
.
.
.
بگذرم از اینها که خاطر سپیدت سیاه می شود
می خواهم از روزی با تو بگویم که برایم مرگ مطلق بود شاید برای تو هم
قطعا تو هم به خاطر داری آن روز را که در دادگاه اعتراف کردم...
اعتراف کردم به آشوب به حمل سلاح،
اعتراف کردم به جاسوسی به خیانت
اعتراف کردم به آنچه از من نبود
اعتراف کردم به آنچه او می خواست ـ که نوید آزادی داده بودـ و ا و هم پذیرفت و من شدم محارب.
بگذرم از اینها که خاطر سپیدت سیاه می شود
می خواهم از روزی با تو بگویم که برایم مرگ مطلق بود شاید برای تو هم
قطعا تو هم به خاطر داری آن روز را که در دادگاه اعتراف کردم...
اعتراف کردم به آشوب به حمل سلاح،
اعتراف کردم به جاسوسی به خیانت
اعتراف کردم به آنچه از من نبود
اعتراف کردم به آنچه او می خواست ـ که نوید آزادی داده بودـ و ا و هم پذیرفت و من شدم محارب.
.
.
.
اینکه محارب کیست و حکمش چیست را در جریان همان دادگاه و از زبان همان وکیل و و همان قاضی دانستم
تو شاید مرا سرزنش کنی اما بدان برای من هم گفتن این حرفها آسان نبود و نیست.خدا می داند چه احساسی داشتم...
اما گفتم که مادر را برهانم از دلواپسی، که پدر را برانم از پشت در زندان .
گفتم که امروز اینگونه پای این چوبه نباشم، ـ چوبه ای که در زمان حبس تنها منظره ای بود که می دیدم ـ طنابی که دوستش نداشتم چون کابوسم بود چون آزارم می داد...
.
اینکه محارب کیست و حکمش چیست را در جریان همان دادگاه و از زبان همان وکیل و و همان قاضی دانستم
تو شاید مرا سرزنش کنی اما بدان برای من هم گفتن این حرفها آسان نبود و نیست.خدا می داند چه احساسی داشتم...
اما گفتم که مادر را برهانم از دلواپسی، که پدر را برانم از پشت در زندان .
گفتم که امروز اینگونه پای این چوبه نباشم، ـ چوبه ای که در زمان حبس تنها منظره ای بود که می دیدم ـ طنابی که دوستش نداشتم چون کابوسم بود چون آزارم می داد...
.
.
.
اما اکنون من اینجایم به جرم محاربه، محکوم به اعدام.
اما اکنون من اینجایم به جرم محاربه، محکوم به اعدام.
در این چند دقیقه ای که از نزدیک تماشایش می کنم می بینم آنقدر ها هم ترسناک نیست، اما نمی دانم چرا پاهایم بی هوا می لرزند ـ اَه نمی خواهم فکر کنند که ترسیده ام آرام باشید ـ
قلبم به تندی می زند ـ چه خوب که نمی بینند صدایش هم تا چند دقیقه دیگر قطع خواهد شد ـ
زبری طناب گردم را می خراشد ـ کاش آرامتر می کشید ـ .
سعی می کنم پایم را باصلابت بر صندلی بگذارم ... بازجویم هم هست ... خنده ی شیرینی می زنم این کمترین ضربه ایست که می توانم وارد کنم
صندلی افتاد...
قلبم به تندی می زند ـ چه خوب که نمی بینند صدایش هم تا چند دقیقه دیگر قطع خواهد شد ـ
زبری طناب گردم را می خراشد ـ کاش آرامتر می کشید ـ .
سعی می کنم پایم را باصلابت بر صندلی بگذارم ... بازجویم هم هست ... خنده ی شیرینی می زنم این کمترین ضربه ایست که می توانم وارد کنم
صندلی افتاد...
.
.
.
مادرم می داند یا نه ؟...
یاد حرفش افتادم...
مادرم می داند یا نه ؟...
یاد حرفش افتادم...
